خرید بک لینک
آن روزهای فرید فرجاد گوش میدم. یک طورهایی حس تنهایی میکنم. دلم برای غزاله تنگ شده. انگار دوباره سوم دبیرستانم.

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدریان تاريخ: چهارشنبه 29 خرداد 1398 ساعت: 1:40

ساعت خونه همسایه ازین دیواری های پاندول داره. ساعت دوازده شب که میشه واقعا دوازده ضربه میزنه و من که تو هال میخوابم صداش رو میشنوم. حس میکنم داره جادوم باطل میشه.
_ عه ببین کالسکه ام، کدو حلوایی شد... بدووو
+ کفشتو جا بذار.
_ ندارم.
قصه همینجا تموم میشه.

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدریان تاريخ: چهارشنبه 29 خرداد 1398 ساعت: 1:40

۱۰ ژانویه ۲۰۱۶، وقتی وبلاگی رو در بلاگ اسپات میروندم، به جای بدرقه نوشته بودم بدرغه.

و امروز بعد از ۳ سال این غلط املایی رو دیدم. زمان زیادی گذشته اما تازه بود نوشته. اونقدر تازه که لازم دیدم برای خاطراتی اینقدر زنده باید تصحیح کرد غلطها رو.

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدریان تاريخ: چهارشنبه 29 خرداد 1398 ساعت: 1:40

اصلا نفهمیدم کی اتفاق افتاد و نقش جدید جایگزین نقش قبلی شد. این یک ماه آخر یا قبل و قبل ترش؟ اما اینبار که وقفه ای افتاده و من فرصت پیدا میکنم خود قبل از او باشم، میبینم که فصلی از کتاب زندگیم بسته شده و فصل تازه ای شروع شده. و جالب اینکه مثل قبل واهمه و دلتنگی ندارم.شاید باید میدیدم از نزدیک تا معلومم میشد چقدر هاله در نقش همسر برای من همون قدر دوست داشتنی به نظر میاد که هاله در نقش فرزند.

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدریان تاريخ: چهارشنبه 29 خرداد 1398 ساعت: 1:40

از ساکورا که اومدم اینجا، فکر نمیکردم یه روز یه نفر تو اون آدرس قبلی بنویسه. گاهی میرم بهش سر میزنم. حس عجیبیه. سامورایی متفاوتی که از من حداقل هفت سال کوچیکتره. اگر هفت سال پیش ساکورا میبودم این هفت سال رو چطور زندگی میکردم؟

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدریان تاريخ: چهارشنبه 29 خرداد 1398 ساعت: 1:40

بعضی اوقات خیلی نگرانم. وقتی فکر میکنم به برگشتن و از نو شروع کردن و خوب ساختن زندگی ته دلم غنج میره اما نگرانی از دور دندون نشون میده و زوزه میکشه تا من از ترس بریزم دور هر چی که امیدواری هست و بیس

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدریان تاريخ: چهارشنبه 29 خرداد 1398 ساعت: 1:40

ساعت پنجه داریم میریم راه آهن، راننده با لهجه غلیظ مشهدی میپرسه پدر مادر بودن؟ غزاله میگه آره. میگه قدرشون رو بدونین. دلتنگی برگشت جمع میشه با حرف راننده و خواب دیشب و نوای دعای عهد رادیو و اشک توی چشمم جمع میشه. یک عهد دیگه هم این سفر اضافه کرد.

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدریان تاريخ: چهارشنبه 29 خرداد 1398 ساعت: 1:40

امروز کولر روشن شد و وسط بهار، تابستون اومد تو خونه.

سیزده سالمه. تابستون خیلی گرمیه بیرجند.تازه از کتابخونه برگشتیم. روی تخت دراز کشیدیم بستنی میخوریم و کتاب میخونیم. بوی خاک و نم کولر آبی مشاممون رو پر میکنه. معنای تابستون همیشه همراه با این بو توی ذهن میمونه.

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدریان تاريخ: چهارشنبه 29 خرداد 1398 ساعت: 1:40

عکسها بیرحمترین ساختههای بشرند. هر چه لحظات بهتری رو ثبت کرده باشند، بیرحمتر هم میشن.

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدریان تاريخ: چهارشنبه 29 خرداد 1398 ساعت: 1:40

اینکه با خنده جواب میدم معنیش این نیست که متأسف نیستم و بیشرمم خیلی.

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدریان تاريخ: چهارشنبه 29 خرداد 1398 ساعت: 1:40

صفحه بندی